بازگشت به صفحه اول مقالات اطلاعيه ها صفحات ويژه روزنه آرشيو شماره هاى قبل سايتهاى ديگر گوناگون - شعر و ادبيات

جوانان کمونیست ۴۱۷

کودکیم را به من پس بدهید

ایمان شیر علی

" سخنان فرزند یک اعدامی دهه ٦٠ - آن روزها فیس بوک و غيرو  نبود" یکی از این اسناد جنایت جمهوری اسلامی ست.  این سند در واقع ویدئو کلیپی است که فرزند یک اعدامی سال های ۶۰ ساخته و وضعیت جامعه در آن سال ها را توصیف می کند. برای کسانی که تصویری از آن دوران ندارند و یا حتی دارند و برایشان یادآوری مجدد می شود بسیار تکان دهنده است،. ما متن این ویدئو را پیاده کرده ایم. این ویدئو با استقبال فوق العاده ای روبرو شده است. در یوتویوب تا این لحظه ۲۲۴۰۰ بازدید و تعداد زیادی کامنت داشته است. ج.ک

لینک این ویدئو در یوتیوب : http://www.youtube.com/watch?v=WalEMzb_Akw

سلام؛ من ایمان شیرعلی هستم ، ۲۷ سالمه متولد اردیبهشت سال ۱۳۶۱ هستم. من فرزند یک اعدامی هستم. یک زندانی سیاسی که در سال شصت و یک در شهر آمل به همراه ۲۲ نفر دیگه فقط به جرم مخالفت با نظام در ملاء عام تیرباران شد. خیلیها وقتی اسم سال شصت میاد یاد خمینی و اوائل دوره کشتارهای مخالفین نظام می افتند، شاید یه تعداد معدودی هم به فکر این می افتند که چه دوران خوبی اون روزها داشتند. من هیچوقت نرفتم فریاد بزنم رای منو پس بده! میدونید چرا چون همیشه فکر میکردم اگه فریادی بزنم حتما این هست که بگم پدرم را به من پس بدید! کودکی و نوجوانیم را به من پس بدید! روزی که من حرف زدن یاد گرفتم پدرم نبود! اون موقع که به مهدکودک و مدرسه رفتم، اون موقع که دیپلم گرفتم و یا اولین باری که عاشق شدم پدرم نبود. نتونستم هیچوقت باهاش درددل بکنم، نتونستم باهاش فوتبال بازی کنم. اینها چیزایی هست که نسل من میخواد پس بگیره! من رای ندادم و نمیدم، چونکه نمیخواستم کنار اون قسمتی که اسمم نوشته شده ایمان شیر علی فرزند ایرج مهر نظامی خورده باشه که اونو در یک روز سرد زمستانی، بهمن ماه سال ۶۱ اعدام کرد. چون اسم امثال پدر من هیچ وقت کنار اسم و مهر این حکومت نمیتونه با هم بیاد.

من یک کودک چند ماهه بودم که بخش اعظم خانواده ام به جرم مخالفت با جمهوری اسلامی یکی پس از دیگری اونهم با حمله به خونمون دستگیر و به زندان اوین برده شدند. اکثر اعضای خانواده من در اون زمان از جمله پدرم ، مادرم، عمه ، پدربزرگ ، مادربزرگم به جرم  اینکه حکومت اسلامی نمیخواستند دستگیر شدند. امیدورام علم پزشکی و روانشناسی کودک اونقدر پیشرفت بکنه که بتونه احساسات و افکار یک کودک چند ماهه را وقتی به خونشون میریزند و با وحشیگری اعضای خانواده را با خودشون میبرند بررسی، تحلیل و منعکس کند.

 به هر حال من و خواهرم با دستگیر شدن پدر و پدر بزرگ و مادر بزرگ پدری ام موندیم. همون موقع بسیاری از هم بندیهای مادرم به خاطر اینکه کسی را نداشتند، حتی بچه هاشون را هم با خود به زندان بردند. یا یک تعدادی از مادرها بچه هاشون را در زندان بدنیا آوردند. فکرش را بکنید ما الان یک نسلی تو ایران داریم که اگه بهشون بگن تاریخ و محل تولد، باید بگن سال شصت یا شصت و یک، زندان اوین!  

بعدها، پدر بزرگ مادریم برای من تعریف میکرد که چطور خودش و پدرم را به نوبت جلوی همدیگر شلاق میزدند و از آنها می خواستند اعتراف بگیرند. تعریف میکرد که چطور هم میزدند، هم میخندیدند. هم فحش و ناسزا میگفتند. بالاخره هم پدر من را به همراه کسان دیگری در یک بیدادگاه صحرایی چند دقیقه ای بدون وکیل، بدون حق برخورداری از دفاع از خودش به تیرباران محکوم کردند. آیت الله گیلانی قاضی بیدادگاهی بود که پدرم و بیست و چندتن از زندانیان سیاسی را محاکمه و به جرم محارب با خدا و مفسد فی الارض به اعدام محکوم کرد دادستان هم اسدالله لاجوردی بود.  بعدها شنیدم که هربار اگر متهمی لب به دفاع از خود باز میکرد، فریاد الله و اکبر، خمینی رهبر، مرگ بر منافق، مرگ بر محارب توسط حزب اللهی های حاضر در سالن بلند میشد. حکم اعدام پدرم در حضور خانواده اش قرائت شد. به این ترتیب در روز پنجم بهمن ماه سال ۱۳۶۱وقتی من نه ماهه بودم پدرم را به همراه ۲۲ تن از مخالفین حکومت در شهر آمل در ملاعام تیرباران کردند و پیکرش رو هم در محلی که شبیه به خاوران تهران هست، محلی به نام امامزاده قاسم که شبیه به بیشه زار در حاشیه یک جنگل هست دفن کردند. آن موقع به خانواده های اعدامی ها حتی اجازه برگزاری مراسم هم داده نمیشد

 وقتی مادربزرگم آن اوایل قصد رفتن بر سر مزار پدر رو داشت، حزب اللهی ها و عوامل حکومت او و همراهانش را با ترکه های درختان همانجا کتک میزدند، فحش میدادند و توهین میکردند، اما مادر بزرگ من باز هم میرفت. مادربزرگم تا روزی که زنده بود، هر ماه یک یا چند بار از تهران به محل دفن پدرم میرفت و ما رو هم با خودش میبرد؛ سال ۱۳۸۰ مادر بزرگم با داغی که بر دلش بود در گذشت و به خواست خودش در همان محل، در همان گورستان بی نام و نشان به خاک سپرده شد.

۲۷ سال هست که پدر برای من، تنها اسم یک اعدامی است. ۲۷ سال هست که من و خانواده من کسی را از دست دادیم که نه در تصادف جاده های خطرناک ایران، یا بر اثر ابتلا به سرطان، بلکه در اثر گلوله این حکومت و فقط به جرم مخالفت با آن در عرض چند ثانیه کشته شده است. در فرهنگ فارسی "بی پدر" فحش محسوب میشود. ۲۷ سال هست که من خاطراتم را با این واژه مرور میکنم. ۲۷ سال هست که شاهد زخم عمیق از دست دادن همسر در چهره مادرم هستم. الان در جواب سوالی که وقتی از من میپرسیدند ایمان اگر بزرگ بشی میخوای چه کاره بشی میدونم چه جوابی باید بدم. میگم در وحله اول یک آزادیخواه، یک فعال جنبش ضد اعدام، یک فعال جنبش ضد شکنجه و تجاوز، یک کسی که مثل همه بچه های زندانی سیاسی و اعدامی میخواد عاملین و آمرین این جنایاتی گه اتفاق افتاده به پای میز محاکمه کشیده بشند!

جنبشی که امروز در ایران راه افتاده، جنبش جوانهای نسل من و بعد از من هست که از خشونت این سی سال بیزار هست. درد بزرگی را با خودش حمل میکنه و مدام میاد تو خیابون این درد را فریاد بزنه و من به شما قول میدم تا این بار را به زمین نذاره، نه با تجاوز و شکنجه، نه با سرکوب و اشک آور و گاز فلفل دیگه سراغ کارش نمیره و سکوت نمیکنه. حرفهای امروز من اینجا در واقع اگه راستشو بخواهید برپایی دادگاه برای اونها هست قبل از اعلام تشکیل جلسه رسمی. ما میخواهیم حتی آقای خامنه ای هم در این دادگاه وکیل داشته باشه. اما میخواهیم اون و همه سران حکومت به جرم جنایت سی ساله محاکمه بشند. جنبشی که امروز به راه افتاده جنبشیست علیه اعدام، علیه شکنجه، علیه دادگاه های نمایشی و فرمایشی و علیه اعتراف گیری و تواب سازی و علیه وجود زندان و زندانی سیاسی. وقتی پدر من اعدام شد فیس بوک و تویتر و یوتیوب و تلویزیونهای ماهواره نبود. صدای نسل پدر من و دوستانش را کس زیادی نشنید. اما امروز هست و من به خاطر اینکه هم نسلیهای من، نسل بعد از من که بسیار آگاه هم هستیم جرئت بیشتری بکنند، بیاند و از شکنجه، از تجاوز، از اعدام حرف بزنند و به دنیا بگند در ایران چه خبر هست این قدم کوچیک را برداشتم. روی صحبت من خصوصا با هم سرنوشتانم است. نگذاریم عزیزانمان،قربانیان این جنایات بی چهره بمانند. روزگار اختناق و اینکه حتی نمیتوانستیم علت فوت پدر و مادرهایمان را موقع ثبت نام در مدرسه بیان کنیم به سر آمده. ما؛ همان جوانانی که تلاش شبانه روزی شد که ازمون سربازان امام زمان بسازند، همون جوانانی که با سرکوب و بیکاری و اعتیاد سعی کردند خفمون کنند امروز به پرچم داران جنبش عظیم علیه اعدام و شکنجه تبدیل شدیم و این جنبش را تا پیروزی ادامه خواهیم داد. برای همه شما آرزوی موفقیت و پیروزی دارم. سلامت باشید.     

بازگشت به صفحه اول