بازگشت به صفحه اول مقالات اطلاعيه ها صفحات ويژه روزنه آرشيو شماره هاى قبل سايتهاى ديگر گوناگون - شعر و ادبيات

سخنان اردشیر یک قربانی دیگر تجاوز جنسی

گفتگوی اردشیر با خبرنگار تایمز آنلاین

اردشير، يك دانشجوي مهندسي، با شلوار جين و تي شرت، در گوشه ي يك پارك در تهران، داستان خودش را تعريف مي كند، او ديگر به تلفن و اينترنت اعتماد ندارد... يك روان شناس گفت كه اردشير 19 ساله افسرده است و خطر خودكشي وجود دارد: "او شديدن از خودش متنفر است، به خاطر اينكه احساس مي كند هيچ وقت - بعد از تجاوزهاي متعدد - دوباره پاك نخواهد شد

" گزارش بيمارستان آسيب مقعد را تاييد مي كند. او موقتن درسش را رها كرده كرده است و براي رسيدن به آرامش سنتور مي نوازد. اردشير مي گويد: "وقتي در ابتدا در اعتراضات شركت كردم، به رهبر يا جمهوري اسلامي اعتراض نداشتم، من به تقلب احمدي نژاد اعتراض داشتم.

اما امروز من مي گويم مرگ بر خامنه اي و حالا كه پيروان خامنه اي به من تجاوز كرده اند، مرگ بر سگ هاي خامنه اي". اردشير (اسم مستعار) فقط يكي از صد ها مورد احتمالي از تجاوز و شكنجه زنداني ها به وسيله ي زندانبان ها در 3 ماه گذشته است، كه به نظر مي رسد يك روش سيستماتيك براي در هم شكستن اراده آنان مي باشد... اردشير يك فعال سياسي نبود، او فقط به خيابان آمد كه اعتراض كند.

بسيج و نيروهاي لباس شخصي به او و دوستانش حمله كردند و آنها از هم جدا شدند. وقتي خشونت اوج گرفت، اردشير به ايستگاه مترو رفت و در آنجا دستگير شد. او را به همراه 14 بازداشتي خونين و مالين ديگر در يك ون بدون پنجره به يك بازداشتگاه غير رسمي كه به نظر مي رسيد بين 60 تا 70 بازداشتي ديگر هم در آنجا بودند بردند. به ورودي هاي جديد دستور دادند كه لخت بشوند و به خط بياستند.

دو بسيجي با باتون به بيضه هاي آنها ماليدند و با خطاب "آشغال" مي گفتند: "آره...تخماي سربازهاي پياده نظام موسوي ..." روز بعد دو بسيجي يك بچه مدرسه اي 17 ساله را از سلولي كه اردشير هم در آنجا بود بردند. اردشير گفت: "10 دقيقه بعد صداي جيغ و داد او شنيده مي شد كه ناگهان قطع شد. 2 دقيقه ي بعد دو بسيجي من را بردند... وقتي صحنه اي را كه هيچ وقت در عمرم تصور نكرده بودم را ديدم، ضعف كردم، مي خواستم گريه كنم.

پسر بي هوش، كاملن لخت، با استفراغ بر صورتش و خون دور مقعدش روي زمين افتاده بود. بسيجي كه نامش محمود بود گفت: 'خوب نگاه كن، اگه تو هم مقاومت كني اين بلا سرت مياد، بچه ك.ني عشق موسوي'"...

بسيجي بعدش گفت: حالا تو من رو به پشت روي زمين انداختن و بعد محمود روي صورت من شاشيد و گفت كه اينها به من درس ميده كه به گفته هاي رهبر بزرگ انقلاب پشت نكنيم. او گفت: ما اومديم كه شما رو آموزش بديم شما غرب زده هاي آشغال هستين
اونها لباس هاي زير من رو در اوردن و مجبورم كردن كه چهار دست و پا راه برم. محمود بعدش گفت كه الان موقع تنبيه شماست. من روي چهار دست و پا بودم كه بهم تجاوز كردن. من فرياد زدم و احساس بالا اوردن كردم. او بهم گفت اگه فرياد زدن رو ادامه بدم با باتوم به من خواهد زد
وقتي كارش تموم شد يه بسيجي ديگه آمد و به من تجاوز كرد. در اين لحظه من فكر كردم كه من خودم نيستم. من احساس ميكردم كه خاموش شدم و از بدنم جدا شدم. فقط به لحظه اي فكر ميكرم كه تموم بشه و به اينكه چطور آنهايي كه ادعاي پرمذهبي در جامعه ميكنند چنين كارهايي رو انجام ميدن

هر روز ديگر بسيجي ها يه نفر از بازداشتي ها رو انتخاب ميكردن تا بهش تجاوز كنن. براي بار سوم من رو از سلول بيرون كشيدن. براي لحظه اي من فرار كردم و به گوشه اي رفتم. من فرياد زدم: تو ميگي تو مسلمان هستي. چطوري به ما تجاوز ميكني و ما رو تحقير ميكني؟ اونها خنديدن و گفتن براي اين كار مجوز قانوني مذهبي از طرف رهبر دارن چون ما (قرباني) بر خلاف سخنان رهبر انجام داديم.
سه نفر من رو از گوشه بيرون كشيدن. من رو به صورت به ديوار زدن. دو نفر پاهاي من رو باز كردن و دوباره بهم تجاوز كردن. من گريه ميكرم و دعا ميكردم كه خدا زندگي من رو بگير.
وقتي كه نفر سوم كارش تموم شد محمود گفت: اين براي نافرماني هست. من اخطار دادم. و بعد احساس كردم كه يه چيز بزرگي به مقعد من فشارداده شد. فكر كنم كه بي هوش شدم چون چيز بعدي كه يادم مياد اين بود كه در سلول خودم بودم.
خيلي سخته كه توضيح بدم سلول شبيه چي بود. همه ما شكه شده بوديم. كساني از ما كه بهمون تجاوز شده بود كمترين حرف رو ميزديم اما بيشترين گريه رو ميكرديم.
اونها هم دوست داشتن كه چند نفر ما رو هم زمان بردارن وما رو مجبور كردن تا همديگه رو بكنيم . در حالي كه لخت بوديم ...و درحالت سكس داگي استايل .. ( يعني حالتي كه يكي پشت سر زانو هاش رو زمين وايستاده و اون يكي هم چهاردست و پا جلوشه) ..
. اونها ميخنديدن و با موبايلشون عكس ميگرفتن. براي ده دقيقه اين رو تماشا ميكردن و بعد تجاوز رو ادامه ميدادن.
اردشير 23 روز رو در زندان موقتي گذروند قبل از اينكه پدرش او را با وثيقه با كمك يك دوست نفوذي آزاد كند. او قبل از اينكه آزاد بشه مجبور شد كه فرمانده رو ببينه. وقتي كه فرمانده به او دستور داد كه اعتراف رو امضا كنه اين كار رو نكرد و به فرمانده گفت كه چه اتفاق هايي افتاده
اردشير تعريف ميكند: او (فرمانده) از من سوال كرد چرا به جمهوري اسلامي تهمت زدم. (فرمانده گفت) هيچ چيز غير قانوني اينجا اتفاق نيفتاده. هر چيزي كه اتفاق افتاده بر اساس دستور قانوني مذهبي رهبر بوده براي مبارزه با شما. موسوي و كروبي آشغال هستن. حالا امضا كن. (قرباني گفت) من دوباره امضا نكردم. او به صورتم سيلي زد. و با تفنگش به بالاي چشمم زد
وقتي كه اردشير دوباره توسط دو بسيجي كتك خورد و تجاوز بهش كرد بالاخره اعتراف رو امضا كرد كه در اون گفته شده رهبران مخالف رسانه هاي خارجي او رو تشويق كردن كه بر عليه رژيم كار كنه و آزاد شد.
پدرش به تايمز گفت: او يه پسر شكسته هست. من فقط دعا ميكنم كه او رو به اوضاع قبلي بازگردونيم اگرچه من ميدونم او هرگز همون پسر اجتماعي، خوش بين و حساس نخواهد بود كه ما بزرگ كرديم. چطور يه رژيمي كه خودش رو اسلامي ميدونه اين كار رو ميكنه؟
++++++++