بازگشت به صفحه اول مقالات اطلاعيه ها صفحات ويژه روزنه آرشيو شماره هاى قبل سايتهاى ديگر گوناگون - شعر و ادبيات

در مورد شعار

"انقلاب انساني براي حكومتي انساني"

 

از هنگاميكه حزب كمونيست كارگري اين شعار را مطرح كرده است چپ حاشيه اي و غير اجتماعي فغانش در آمده و به لجن پراكني عليه حزب و انقلاب انساني و حكومت انساني پرداخته است. علي جوادي و اسد گلچيني دو نفري هستند كه به اين بحث پرداخته اند. به اين بحث پرداخته اند. لااقل اينقدر عقل و درايت به خرج نداده اند كه خود را جرياني ضد انساني معرفي نكنند. اما بايد به اينها حق داد٬ زيرا مشكلشان از اين هم پايه اي تر است. وقتي جريان و يا فردي چنان سقوط ميكند كه كاري به جامعه ندارد و فقط براي اطرافيان ومحفلش حرف ميزند و هم و غمش جمع دور و برخود است٬ از اين بيشتر نبايد انتظار داشت.

ظاهرا شغل شريف اينها سر هم بندي كردن دروغهاي شاخدار شده است. ادعا كرده اند كه ما شعار حكومت كارگري و جمهوري سوسياليستي را كنار گذاشته ايم. از قديم گفته اند كه دروغگو كم حافظه است. اما در اين مورد بايد بگويم كه دروغگويان شارلاتان هم هستند. دروغگویی و دامن زدن به فضاي ماليخوليايي انگار بخشي از شخصيت اينها شده است. همه هدف هم اينست كه علت وجودي خود را حداقل براي محفلي كه دور اينها مانده است٬ توضيح دهند.

حمله به شعار حكومت انساني و انقلاب انساني ٬ آخرين شاهكار اينها است. گويا حكومتي كه كارگري است انساني نيست و حكومتي كه انساني است كارگري و كمونيستي نيست؟ آيا چنين استدلالهاي را بجز ماليخوليا چيز ديگري ميتوان نام نهاد؟

 

كسي كه عقل و منطق و تئوري را كنار بگذارد و  به مشكلات ذهني و تراوشات مغزي خود بخواهد پاسخ بگويد از اين هم بدترش را بايد انتظار داشت. من در اين نوشته قصد پرداختن به مشكل اين آدمهاي بي ثبات و غير منطقي را ندارم٬ چرا كه متاسفانه دريدگي و حملات سخيف اينها به حزب كمونيست كارگري چنان لجام گسيخته و بي شرمانه است كه براي هر انسان منصفي تهوع آور است. اينها را به حال خود رها كنيم و به اصل موضوع برگرديم.

 

اصل بحث:

 

"انقلابي انساني براي حكومتي انساني"

انقلابي انساني براي حكومتي انساني جواب و آلترناتيو امروز كمونيستها به حكومتهاي دست ساز بورژوازي بر مبناي مليت و قوميت و مذهب است. اين شعار تاكيد بر انساني بودن انقلاب و حكومت دارد.

اين شعار براي حزب كمونيسم كارگري در كنار و همتراز انقلاب سوسياليستي و حكومت كارگري است. همچنانكه كمونيسم كارگري چيزي بجز كمونيسم ماركسي نبود و نيست. و اسم كمونيسم كارگري را دقيقا در مقابل كمونيسمهاي بورژوايي عصر حاضر بكار ميبريم. اين شعارنيز هم به دليل وجود و حضور انواع دولتها و "انقلابات" ملي٬ مذهبي و قومي٬ هم به دليل وجود انواع سوسياليستهاي بورژوايي كه جايگاه انسان نزد آنها به بهانه هاي مختلف بي اهميت تلقي ميشود٬ منظور ما و تمايز ما را به روشني بيان ميكند.

دوره اي كه اسم كمونيسم كارگري مطرح شد ما با همين داد و فغان چپ غير اجتماعي و بورژوايي روبرو شديم. آن چپ مشكلش معضلات ذهني خود و بي ربط بودنش به زمان  خود بود. چپ غير اجتماعي امروز هم علاوه بر مشكلات ذهني و فرقه اي خود٬ به زمان حاضر بي ربط است. بر خلاف تصورات بيمار اين نوع چپ يكي از خاصيتهاي ماركسيسم اين است كه مشكلات و موانع دوران خود را ببيند٬ و ضمن نقد آنها آلترناتيو خود را به جامعه بگويد و براي پيروزی نيرو گرد آورد.

جامعه و دنياي معاصر و تحولاتي كه در آن اتفاق افتاده و ذهنيت هايي كه بورژوازي معاصر با مهندسي افكار به آن شكل داده است٬ مشكل چپ غير كارگري نيست. جوابها و پاسخهاي اين چپ قرار نيست در جامعه تحركي ايجاد كند.  قد و قواره خود را ميبيند و تئوريهايش هم بر اساس همان قدرت و توانش تنظيم ميشود. قرار نيست "در گودي استخر شنا كند." وظيفه اين چپ نق زدن به جريانات اصلي جامعه و قانع كردن و راضي نگهداشتن محفل خود است.

اين چپ قصد ندارد و نميتواند جواب معضلات جهان امروز را بدهد و براي آن راه حل پيدا كند. اتفاقا يكي از تفاوتهاي ما با افراد و محافل چپ حاشيه اي و غير اجتماعي٬ همين شعار و بيان ماهيت انقلاب سوسياليستي مورد نظر ما است كه عميقا انساني است.

اين شعار بر پايه تئوري و جهان بيني ماركسيستي و نگاه ما به انسان و جايگاهي كه انسان در سيستم فكري ما دارد تدوين شده است. به همين دليل موقعيت و جايگاه انسان در تئوري ماركسيستي و كمونيسم كارگري جايگاهي استراتژيك دارد. حكومت كارگري و حكومت سوسياليستي نميتواند حكومتي انساني نباشد. اگر چنين است شعار حكومت انساني و انقلاب انساني دقيقا شعار و اسم با مسمایي است كه امروز در مقابل حكومتهاي قومي٬ ملي٬ مذهبي طرح ميشود. همچنانكه حكومت كارگري در مقابل حكومت بورژوايي منظور ما را به روشني بيان ميكند. حكومت انساني هم در مقابل حكومتهاي مذهبي٬ قومي٬ ملي منظور ما را به همان روشني بيان ميكند. كسي كه وجود و خطر جنبشهاي مذهبي و قومي و ملي در دنياي امروز را نميبيند حق دارد مخالف انقلاب انساني و حكومت انساني باشد. زيرا سوسياليسم مورد نظر آنها انسان٬ جنبشها و سنتهاي سياسي موجود را نميبيند. دنياي ايئولوژيك و شبه مذهبي آنها در عالم هپروت قرار است فقط به معضلات ذهني خود آنها جواب بدهد. ما هيچ گونه نزديكي و هيچ شباهتي با اين چپ نداريم. ما در نقد اين چپ و نقد انواع سوسياليستهاي بورژوايي، انسان و رهایي انسان را هدف خود تعريف كرده ايم. سوسياليستي كه انسان و رهایي انسان برايش بي اهميت است و شعار انقلاب انساني و حكومت انساني را مضر به حال تئوريهاي "سوسياليستي" خود ميداند٬ در درجه اول غير ماركسيستي بودن خود را تاكيد ميكند.

 

ما كمونيست كارگريها٬ انقلاب كارگري و حكومت كارگري را در مقابل انقلاب بورژوايي و حكومت بورژوايي مطرح و تدوين كرده ايم. انقلاب انساني و حكومت انساني را هم به همين اعتبار در مقابل طرحها و دكترين بورژوازي ("انقلابات" و حكومتهاي ملي٬ مذهبي  و مخملي و... ) مطرح كرده ايم. اين شعار در كنار شعارهاي انقلاب كارگري و حكومت كارگري و جمهوری سوسياليستي منظور ما را در اين دوره به روشني نمايندگي ميكند. صف ما را از انواع سوسياليستهاي بورژوايي و خرده بورژوايي جدا ميكند.

 

دو پايه اصلي اين شعار يعني تئوري ماركسيستي و سياست ما در دنياي كنوني بر محور تاكيد ما بر اصالت انسان٬ ما را از تمام سوسياليستهاي بورژوايي و جريانات چپ سنتي و غير كارگري متمايز ميكند. به همين اعتبار در اين دوره براي ما مهم است كه اين شعار در جامعه  مطرح و توده گير شود.

 

پايه تئوريك اين شعار چيست؟

براي اينكه وارد اين بحث بشويم قبلا لازم است بگويم كه چپ بورژوايي در اين مورد چه ميگويد و كمونيسم كارگري به مقوله انسان در اين چهار چوب چگونه نگاه ميكند:

 براي چپ سنتي دوران انقلاب ٥٧ و كل جبهه چپ پرو روس (استالينيست) و پرو چين (مائويست) و انواع ديگر سوسياليستهاي بورژوایي همه چيز در "خلق" ذوب ميشد. به اراده هر فرد و سازماني دامنه اين "خلق" كم و زياد ميشد. جامعه به "خلق و ضد خلق" تقسيم ميشد. به همين اعتبار زندان و اعدام  ضد خلقيها مجاز بود! اعدام و سرکوب "ضد خلقيها" امري مثبت شمرده ميشد. محو فيزيكي "ضد خلق" كاري انقلابي بود! حتي وقتي كه شعار آزادي زنداني سياسي ميدادند خواهان آزادي همه زندانيان سياسي نبودند٬ بلكه از نظر آن چپ فقط زندانيان سياسي خلقي و يا انقلابي بايد آزاد ميشدند. به همين دليل شعارشان "آزادي زندانيان سياسي انقلابي" بود. آزادي بي قيد و شرط در جامعه از نظر آنها ليبرالي بود. همچنانكه اكنون حكومت انساني از نظر اين چپ ليبرالي محسوب ميشود.

بعد از يك جدل سياسي و تئوريك جدي و همه جانبه كه منصور حكمت و همفكرانش در نقد اين نگرش عقب مانده به پيش بردند اين چپ بي اعتبار شد. بعدا اين چپ در يك پروسه زماني به دليل تناقضات دروني و سركوب وحشيانه بوسیله جمهوري اسلامي٬ متلاشي و متفرق گرديد.

اكنون و بعد از حدود سه دهه با اوجگيري جنبشهاي انقلابي در ايران افراد و جرياناتي بدون درس گرفتن از اين تاريخ٬ ميخواهند يك بار ديگر اين بار در زير پوشش كلمات پر طمطراق "كارگر٬ و سوسياليسم" همان نگرش و سنتهاي شكست خورده را زنده كنند.

 

در چند سال گذشته در ميان جريانات حاشيه اي و سوسياليستهاي بورژوايي، کارگر به وسيله اي تبديل شده است كه ضد ماركسيستي ترين سياستها را ميخواهند به اسم كارگر توجيه كنند.  در اين سيستم فكري كارگر نه به عنوان يك طبقه اجتماعي كه ميخواهد جامعه را از همه قيد و بندهاي بورژوايي آزاد كند٬ بلكه به عنوان يك صنف كه ميخواهد فقط در مورد خودش حرف بزند مورد بحث قرار ميگيرد.

اشاره من به اين نوع چپ  بيشتر به منظور تشريح وجوهي از سيستم فكري آن است كه چپ غير اجتماعي امروز هم به آن رجعت كرده است. زيرا همه اينها با هر اختلافي كه با هم داشته باشند يك سري وجوه مشترك آنها را به هم وصل ميكند. اينكه همه اين چپ غير اجتماعي و حاشيه اي است. همه آنها هنگام حرف زدن و نوشتن خطابشان محفل خودشان است. تا مغزاستخوان سكتاريست و محدودنگر هستند. در عين حال همه آنها ٩٩ درصد فعاليتشان جنگ و جدال با همسايه بغليشان است. اينكه جنبشها و طبقات اصلي و سنتهاي سياسي و اقتصاد و سياست٬ در دنيا و در ايران چه موقعيتي دارند و يا به كجا سير ميكنند و يا آلترناتيو كمونيستها چه بايد باشد٬ مشكل اين چپ نيست.

اين چپ با هر تند پيچي در جامعه دچار سرگرداني ميشود و تراوشات ذهني عجيب و غريبي از آنها به بيرون پرت ميشود. اينها فرقه ها و محافلي هستند كه صبح تا شب چندين بار شكست ميخورند و پيروز ميشوند. شكست و پيروزي آنها ربطي به دنياي واقعي و موقعيت طبقات و جنبشهاي اجتماعي ندارد. در كريدور فرقه شان قضاوت در مورد موضعشان براي آنها محك و معيار همه چيز است. حتي برايشان مهم نيست چند نفر مواضع آنها را ميخوانند و يا حرفشان را گوش ميدهند.  از ديد اين چپ انسان جايگاهي ندارد. ظاهر قضيه اين است كه كارگر براي آنها مهم است٬ اما كارگري كه با سياست پادر هواي آنها موافق نباشد عامل بورژوازي محسوب ميشود.

 

ازديد اين چپ، كارگر نه انساني اجتماعي بلكه يك موجود منفرد و اتميزه و بي ربط به جامعه است كه بايد دنيا را ايدئولوژيك ببيند و سياست و تعقل و تاكتيك و تعادل قوا و... را كنار بگذارد و به آيه هاي مورد نظر آنها قسم بخورد. البته در ميان ميليونها كارگر و كاركن جامعه ايران تا كنون هيچ جمع جدي كارگري پيدا نشده است كه چنين موجوداتي را جدي بگيرد و جهان بيني اين فرقه ها را معيار پيشروي خود قرار دهد.

اين چپ كه امروز از تئوري پوپوليستي "خلق" فاصله گرفته است كارگر براي او فقط يك محمل است كه بيربطي خود را به جامعه پنهان كند. كارگر مورد نظر اين چپ فقط در كارخانه و در مقابل كارفرما وجود دارد. براي اين چپ كارگري كه با هزار و يك مشكل ومعضل سياسي، اجتماعي و اقتصادي مواجه ميشود و فقط محدود به كارخانه نيست غريبه و نا آشنا است. به زعم اين چپ٬ كارگري كه در شرايط كنوني ايران به خيابان بيايد و بخواهد قدرت سياسي را به چالش بطلبد كارگر نيست. بالا شهري متوهم به موسوي و يا پايين شهري مدافع احمدي نژاد است. در بهترين حالت بايد اين چپ کارگر را ارشاد كند كه انسان مهم نيست و "حكومت انساني ضد حكومت كارگري است"!

در حاليكه ماركس تمام تئوريش را بر رهايي انسان بنا كرده است. او از انسان شروع ميكند و به انسان ميرسد. و به اين اعتبار جامعه انساني را در مقابل جامعه مدني بورژوايي قرار ميدهد. اما اين چپ، كارگر برايش يك آيكون است كه با تكرار اسم آن خود را راضي كند و انسانيت كارگر را از او سلب كند. در اين ديدگاه كارگر نه يك طبقه اجتماعي در جامعه و در توليد٬ بلكه يك صنف معين است كه فقط در مورد خود حرف ميزند. به همين خاطر فكر ميكند كارگر هم مثل فرقه آنها دنيا را از سوراخ سوزن محفل خود و يا در بهترين حالت كارخانه اش ميبيند.

 

از نظر این چپ، انگار كارگر مشكلش فقط دستمزد است. چنین چپی فكر نميكند كه كارگر قبل از اينكه كارگر باشد يك انسان اجتماعي است و با استبداد و آپارتايد جنسي و آموزش و پرورش مذهبي و مليت و مالكيت و مذهب و صدها معضل ديگر درگير است و بايد براي همه آنها آلترناتيو خود را داشته باشد. اين چپ در بهترين و خوشبينانه ترين حالت خرده بورژواي اي عاصي است. عليه حكومت انساني و انقلاب انساني است. در واقع عليه ماركسيسم  است زيرا ماركسيسم هدف خود را رهايي انسان از مصائب جامعه سرمايه داري قرار داده است.

پايه دوم اين شعار:

كمونيستهايي كه در دنياي امروز زندگي ميكنند و ميخواهند همين دنيا را تغيير دهند٬ علاوه بر تاكيد بر اصول انساني و رهايي انسان از همه قيد و بندهاي جامعه طبقاتي كنوني٬ بايد نشان بدهند كه مرز كمونيستها و انسانيت با جريانات قومي و ملي و مذهبي چيست؟ در دنياي امروز و بويژه بعد از جنگ سرد و ريختن ديوار برلين حكومتهاي زيادي در دنيا به رهبري بورژوازي ٬ تحت عنوان دمكراسي و حقوق بشر بر مبناي قوميت و مليت و مذهب ٬ ساخته شده است. حقوق انسان را بر مبناي قوميت و مليت و مذهب تعريف ميكنند. اگر انقلاب فرانسه براي اولين بار در تاريخ بشر سكولاريسم و حقوق شهروندي را به امري معتبر در جهان تبديل كرد٬ متاسفانه در قرن بيست ويكم  ما شاهد سر بر آوردن حكومتهايي هستيم كه بر اساس موزائيك قومي ومذهبي و ملي ساخته شده اند و حقوق مردم هم بر همين مبنا تعريف شده است. نمونه هاي آن را در كشورهاي يوگوسلاوي٬ عراق٬ افغانستان و لبنان و... ميبينيم. البته در راس حكومتهاي مذهبي جمهوري اسلامي ايران را داريم كه معرف حضور همه است. اين تئوري و سياست حاكم بورژوازي پيروز در دنياي كنوني  است. اين همان تئوري و سياستي است كه چپهاي حاشيه اي نميتوانند تاثيرات مخرب آنرا در دنياي امروز ببينند. تحت عنوان مبارزه با "سرمايه داري" جايگاه مذهب در جمهوري اسلامي و ديگر حكومتهاي قومي مذهبي را ناديده ميگيرند و جنبش ضد مذهبي را نه تنها تقويت نميكنند بلكه تحقير هم ميكنند.

 

اين اتفاقات نه تنها در كشورهاي نامبرده حتي در اروپا و كشورهاي غربي هم بر مبناي تئوري نسبيت فرهنگي و تفسير بورژوازي از دمكراسي و حقوق بشر سهيم شدن در قدرت و استفاده از امكانات دولتي را براي جمعيت مهاجر بر اساس مليت و مذهب تعريف ميكنند. اين اتفاقات حتي به نسبت تاريخ خود بورژوازي هم يك قهقرا محسوب ميشود. كسي كه اين اتفاقات مهم و جهاني را نميبيند و در محفل خود ذوب شده است٬ نميتواند معني و تاثير اين قهقرا را بر زندگي مردم متوجه بشود. نميبينند در اين قرن بر سر زن حجاب اجباري ميكنند و صفش را از مرد جدا ميكنند و به دليل رابطه جنسي خارج از ازدواج طرفين را سنگسار ميكنند. از نظر چپ فرقه اي كه انسان برايش جايگاه كمتري از كارگر دارد اين اتفاقات او را به كاري وادار نميكند. به همين دليل هنگاميكه حكومت كارگري و سوسياليستي را انساني ميناميم٬ و حكومت انساني را همرديف حكومت كارگري و سوسياليستي ميدانيم بخشي از اين چپ دچار شوك ميشود. 

 

به همين اعتبار اين چپ معني انقلاب انساني و حكومت انساني و جايگاه انسان در تئوري ماركسيستي را خلاف اهداف خود ميداند.  بنابر اين طبيعي است كه در مقابل تئوري نسبيت فرهنگي و جنبش اسلام سياسي و حكومتهاي ملي٬ مذهبي و قومي٬  وظيفه اي براي خود تعريف نكند و جايگاه شعار انقلاب انساني و حكومت انساني را درك نكند. اين چپ چشمش را بسته و تئوري برايش غذاي به خلسه رفتن است٬ نه جوابي به درد و معضل و مشكل مردمي كه از اين تحولات رو به عقب جهان امروز به تنگ آمده اند و راه حل ميطلبند.


بازگشت به صفحه اول