بازگشت به صفحه اول مقالات اطلاعيه ها صفحات ويژه روزنه آرشيو شماره هاى قبل سايتهاى ديگر گوناگون - شعر و ادبيات

انترناسيونال ٣٢١

كاظم نيكخواه

 

مرگ جمهوري اسلامي و بن بست كل بورژوازي   

 

حكومت اسلامي بر جامعه اي دارد حكومت ميكند كه هرروز دارد گوشه اي از تن اين حكومت را با نفرت ميكند و دور مي اندازد. مقدسات حكومت جلوي چشم سرانش دور ريخته ميشود. گويي جمهوري اسلامي در پيش چشم سرانش و قبل از اينكه به زباله دان انداخته شود، سرنگون شده است. مقدساتش براي خوديهايش شرم آور شده است. ايدئولوژي و سنتهايش جلوي چشم دست اندركاران رده اولش به سخره گرفته ميشود. نميداند نيروي سركوبش را به كجا گسيل كند. ميگويند دانشگاه ها بايد بسته شود و به اصطلاح "انقلاب فرهنگي" دومي صورت گيرد. اعلام كرده اند در مدارس بايد بطور دائم آخوندها مستقر شوند! در برابر چشم مردم مانور مقابله با اعتراضات كارگري ميگذارد. ولي فقيهش همه جا شعار مرگ خويش را ميشنود. اين حكومتي است كه برسر قدرت مرده است. نميدانم فيلم Dead man walking  را ديده ايد. داستان يك اعدامي است كه قبل از مرگ از درون مرده است. و خود به اين اعتراف ميكند كه مرده اي متحرك است. سرگذشت امروز جمهوري اسلامي را ميشود دقيقا با همين جمله بيان كرد "مرده اي كه هنوز در حكومت است". شباهت تنها همين است. انسان نسبت به مرد اعدامي در فيلم مزبور كه خودرا مرده در حال راه رفتن ميخواند احساس سمپاتي ميكند. ميداند او قاتل بوده است اما مي بيند كه او ديگر هيچ نيست. سرنوشت غم انگيزي دارد، به غم انگيزي سرنوشت كساني كه به قتلشان رسانده است. اما برعكس حكومت اسلامي اي كه دارد دست و پاي مرگ ميزند و براي اينكه زنده بماند، ميكشد و مانور ميگذارد و اعدام راه مي اندازد، هيچ گونه سمپاتي اي نه فقط برنمي انگيزد بلكه نفرت انگيزتر از هميشه است. لشكر كشي ميكند، حكومت نظامي اعلام ميكنند، زندان و شكنجه و اعدام راه مي اندازند، و بعد جشن پيروزي ميگيرند. اما خودشان هم ميدانند كه اين جشن پيروزي شان به اين دليل نيست كه به ده سال قبل و يك سال قبل و حتي شش ماه قبل برگشته اند. بلكه به اين خاطر است كه هنوز سرنگون نشده اند. اين عين داستاني است كه هركس دقت كند متوجه ميشود كه جلوي چشم ما دارد اتفاق مي افتد. يك سال و دو سال و ده سال پيش چه كسي جرات داشت مرگ بر ولي فقيه را فرياد بزند؟ اصلا غير قابل تصور بود. امروز اما شعار مرگ بر خامنه اي و مرگ بر ديكتاتور شعار روز و مرسوم هر تجمعي چه در خيابان چه در دانشگاه است. دانشجويان وقتي تظاهرات ميكنند شعار مرگ بر خامنه اي و مرگ بر ديكتاتور سر ميدهند. كارگران لوله سازي خوزستان وقتي راه پيمايي ميكنند در راهپيمايي شان شعار مرگ بر ديكتاتور سر داده ميشود و در دانشگاهها هم وقتي تظاهرات ميشود همين شعارها را سر ميدهند. صفار هرندي و احمدي نژاد و خاتمي و سروش و خيلي هاي ديگر با گوش و چشم خويش مخالفين سرنگوني طلب حكومت را مي بينند كه عليه شان شعار ميدهند اما ناچارند اداي دموكراسي در آورند. همين امروز كه اين مطلب را مينويسم روي ديوارهاي دانشگاه آزاد اراك نيز همه جا شعار مرگ بر خامنه اي و مرگ بر ديكتاتور همه جا نقش بسته بود. كسي از مردم انتخاباتشان را قبول ندارد. كسي از مردم نيست كه خواهان آزادي همه زندانيان سياسي يعني همانها كه از نظر حكومت "محارب" و "عامل بيگانه" و "مفسد في الارض" ناميده ميشدند و ميشوند، نباشد و اين را علنا نگويد. وقتي شعار استراتژيك و سنتي "مرگ بر آمريكا و مرگ بر اسرائيل" را كسي از نوحه خوانان رژيم سر ميدهد، جلوي چشم سران حكومت جوابش را با شعار مرگ بر روسيه و مرگ بر چين ميگيرد. البته نه اين يكي خوب است و نه آن يكي. اما مساله اينست كه از نظر مردم شعار مرگ بر روسيه و مقابله با شعار مرگ بر آمريكا يعني "جمهوري اسلامي خفه شو". به هر عرصه و هر موضوع و هر شعاري كه براي حكومت مقدس و تابو بوده است دقت كنيد مي بينيد همين بلا سرش آمده است. اگر بگوييم اين حكومت هيچ مشروعيت و حقانيتي برايش نمانده است، هنوز حق مطلب را ادا نكرده ايم. اين حكومت از نظر مردم مرده است. سرنگون شده است. در پيش چشم خويش دارد مرگ خويش را مي بيند.

 

اپوزيسيون درون رژيمي

 

شايد وقتي تا اينجاي بحث را كسي ميشنود جناح رانده شده حكومت يا اپوزيسيون درون رژيمي را در كنار اين واقعيت و همراه با اين واقعيت مي بيند. اما اتفاقا من ميخواهم بگويم سرنوشت اين جناح خود گوياي همين سرنوشت حكومت است. اينها خود معلول به سراشيب رفتن و مرگ سياسي حكومتند نه عاملي براي اين سراشيب رفتن.  وقتي كه دقت كنيم متوجه ميشويم كه اينها در واقع اپوزيسيون نيستند. همان حكومتي هايي هستند كه دارند ريزش ميكنند. همگي هنوز مرجع سياسي شان خميني است. استراتژي سياسي شان اجراي قانون اساسي است.  نظامي كه دنبالش هستند همان حكومت اسلامي نه يك كلمه كم و نه يك كلمه زياد است. اينها يعني موسوي و كروبي و رفسنجاني و منتظري و صانعي و خاتمي و دست غيب و كل مجاهدين انقلاب اسلامي و مشاركتي ها و دوم خرداديها و كل بقيه. همه اينها مدام در تلاشند كه چگونه در ميانه مردم و حكومت بند بازي كنند. و عملا اتفاقي كه افتاده به دنبال مردم تا حد ز يادي روانند و احمقانه اميدوارند كه در لحظه آخر پايه حكومت را در دستهايشان نگه دارند. مرجع و قهرمانشان كسي است كه زودتر از بقيه از حكومت بريده است. يعني منتظري كه مدال مخالفت با "امام راحل" را هم بر گردن خود دارد. بقيه هم بسته به اينكه كارنامه شان چقدر با حكومت تنيده شده، جايگاه هاي متفاوتي دارند هرچه اين كارنامه آلودگي و نجاست حكومت را بيشتر در خود داشته باشد، موقعيتشان ضعيف تر است. شخصيت سياسي شان بعد از منتظري كه نوعي مرجع و رهبرشان شده است، شيرين عبادي است كه منصبي در حكومت نداشته است. پشت جبهه شان در خارج كشور اكثريتي ها و توده اي ها هستند كه بالاخره نام چپ را هم در محضر راستهاي ديگر به زور با خود حمل ميكنند و اين افتخاري است براي بقيه كه "چپ" را هم با خود دارند! سرنوشت اينها همان واقعيتي را كه تاكيد كردم بيش از هر چيز بيان ميكند. داستان اينست كه اينها پاره هاي تن حكومت بوده اند و خود به ناچار به دست خويش دارند مقدسات و تابوهاي حكومت را جلوي چشم مردم قرباني ميكنند تا مقبول مردم واقع شوند. اين روزها طرفداران موسوي از منتظري استفسار كرده بودند كه شما كه اشغال سفارت را اشتباه ميدانيد چرا خود در آن زمان از آن حمايت كرديد و او ميگويد "اشغال سفارت آمریکا در بدو پیروزی انقلاب که مورد‏ ‏حمایت اکثر اقشار انقلابی و مرحوم امام خمینی بود، مورد تأیید اینجانب نیز‏ ‏بود; ولی با آن عوارض منفی و حساسیت شدیدی که بین مردم آمریکا به‏ ‏وجود آورد که هنوز آثار آن باقی است ، معلوم شد که کار درستی نبوده ; و‏ ‏اصولا سفارت یک کشور به منزله جزئی از آن کشور است ، و کشوری که‏ ‏در حال جنگ رسمی با ما نبود اشغال سفارت آن به منزله اعلان جنگ با آن‏ ‏کشور است و کار صحیحی نمی باشد". اين يعني مرگ بر جمهوري اسلامي و يك غلط كردم آشكار از جانب خود منتظري در پيشگاه مردم. پيش از اين نيز او يعني همين منتظري صلاحيت خامنه اي بعنوان ولي فقيه را رد كرده بود و گفته بود كه او رساله اي ننوشته و مرجع نيست و غيره. و پيشتر از آن دستغيب كه از مجلس خبرگان خواسته بود كه صلاحيت خامنه اي را بررسي كند. يعني او را كنار بگذارد. از اين نمونه ها در مورد همه چيز حكومت به وفور اين روزها شنيده ميشود.

 

 

كسي كه فكر كند اين خيل راندگان حاشيه حكومت، كه چيزي جز زايده حكومت اسلامي نيستند، آينده اي بعد از جمهوري اسلامي براي سركار آمدن برايشان متصور است، بنظرم بشدت از اوضاع سياسي ايران پرت است. اگر هم احيانا چند صباحي به بازي گرفته شوند، آن چند صباح را هم بايد جزئي از پروسه سرنگوني جمهوري اسلامي ديد. مثل روي كار آمدن شريف امامي و بختيار و غيره در انقلاب ٥٧. اينها با رفتن جمهوري اسلامي خواهند رفت. كسي كه از حكومت اسلامي به هر شكل يا با هر درجه اي غليظ يا رقيق دفاع كرده باشد، جايي در آينده ايران آنهم بر سر قدرت ندارد. تلاشهاي امروزشان در مخالفت و انتقاد از جمهوري اسلامي تنها كمك ميكند كه پرونده هايشان در دادگاههاي مردم به درجات مختلف سبك تر شود. اينها خود نيز به اينكه آينده اي در حكومت برايشان وجود داشته باشد باور ندارند. روشن است كه ناچارند از موضع بر سر كار آمدن حرف بزنند و تبليغ كنند. دوره خوبشان همين روزهاست كه هم جمهوري اسلامي به حضيض افتاده و اينها زبانشان در برابر خامنه اي و شركا دراز شده است، و در عين حال هنوز اين حكومت از نظر قدرت سركوب آنقدر عقب رانده نشده است كه كارگران و مردم سرنگوني طلب بتوانند بطور مستقل با احزاب و تشكلهاي سياسي خويش ابراز وجود كنند و به درجاتي به چوبدستي شكافهاي حكومتي نياز دارند. اين دوره به درجاتي دوره همينهاست. يا بهتر است بگوييم دوره اين ها بود. اكنون دارد اين دوره هم تمام ميشود. امروز در ١٣ آبان وقتي مردم در تهران شعار ميدادند، ميشد ديد كه اين مردم دارند از اين جماعت تا حد زيادي عبور ميكنند. يكي از روزنامه هاي بين المللي همين را تيتر زده بود. شعارها بيشتر ضد كل حكومت بود. عليه ديكاتوري، عليه زندان و شكنجه، عليه نابرابري زن و مرد و براي آزادي و برابري شعار داده ميشد. و جالب است كه يكي از شعارهاي قابل توجه اين بود "نه احمدي نه موسوي آزادي و برابري". بهررو گرچه شعارهاي سبزها هم داده ميشد اما اين شعارها كه اشاره كردم برجستگي بسيار بيشتري از همه تظاهراتهاي ديگر داشت. ميدانم كه عده اي كوته نگر كه هنر سياسي شان اينست كه رويدادهاي امروز را بعنوان حقايق سياسي ماندگار بيان كنند و اسم اين را تحليل بگذارند، و درك و فهمي از روند آتي اوضاع و قانونمنديهاي تحولات اجتماعي فردا ندارند، ميدان داري امروز جناح منتقد حكومت را به يك الگوي سياسي ارتقا ميدهند و آينده بعد از جمهوري اسلامي را با روي كار آمدن جناح ليبرال يا اصلاح طلب يا نق زن حكومت تعريف ميكنند. جناح اپوزيسيون درون رژيمي خود محصول سراشيب سقوط و سرنگوني جمهوري اسلامي است. محصول اوجگيري بيشتر و بيشتر جنبش سرنگوني است. وجود اينها چيزي را كه بيان ميكند و نشان ميدهد اينست كه جمهوري اسلامي از درون دارد ميميرد. مقدساتش توسط خوديهايش دارد به سخره گرفته ميشود. قهرمانان ديروزش يكي يكي جلو مي آيند و زير فشار مردم انقلابي يا انقلاب جاري، گوشه اي از تن حكومت را دور مي اندازند. "انقلاب فرهنگيش" ننگ شمرده ميشود. كشتار كمونيستها و مجاهدين و مخالفين حكومت جنايت شمرده ميشود. حجاب اين سمبل و پرچم حكومت زير سوال برده ميشود. و همانگونه كه گفتم حتي اشغال سفارت و قدس و بقيه تابوهاي رژيم نيز به اشكال مختلف تقبيح ميشود. اما فقط با ساده نگري ميشود به اين نتيجه رسيد كه اين جناح دارد مردم را به خيابان مي آورد. اين روزها محسن آرمين ايدئولوگ مجاهدين انقلاب اسلامي اعتراف كرده بود كه "در دوره اصلاحات ما تلاشمان اين بود كه مردم به خيابان نيايند چون نگران بوديم كه كنترل از دستمان بيرون برود" او بعد به همراهانش دلداري ميدهد كه امروز نگران راديكاليسم جامعه نباشند و اين مردم از نظر او "به فرهنگ بالاتري" دست پيدا كرده اند و وقتي هم دو سه ميليوني بيرون مي آيند با "آرامش" راهپيمايي ميكنند. محسن آرمين از يك واقعيت جدي كه ما در دوره خاتمي بارها افشا كرده بوديم كه اينها از مردم بيش از خامنه اي وحشت دارند، پرده بر ميدارد و به آن اعتراف ميكند. و دلخوشي دادن امروز به همرزمانش هم آشكارا از سر ناچاري است. مردمي كه شعار "حكومت اسلامي نميخواهيم" و مرگ بر ديكتاتور زنداني سياسي آزاد بايد گردد را سر ميدهند كجايشان آرام است؟ مگر در دوره خاتمي اگر بيرون مي آمدند چه ميكردند كه دوم خرداديها به اعتراف آرمين نگران آن بوده اند؟ او ميداند كه آن دوره و اين دوره از همين نوع تظاهراتها به شدت وحشت داشتند چون ميدانستند و ميدانند كه كنترل از دستشان بيرون ميرود و اكنون ميفهمند كه بيرون رفته است. اما بالاخره بايد به شكلي خودرا دلخوش سازند.

 

 

بحران سياسي كل طبقه سرمايه دار

سرنوشت اپوزيسيون درون رژيمي و كل حكومت اسلامي در واقع سرنوشت حاكميت طبقه سرمايه دار در ايران را بيان ميكند. اين طبقه و استراتژها و قدرتهاي بين الملليش در مقابل اوضاع ايران به گيجي كامل دچار شده اند. يك در ميان پشت موسوي و دوم خرداد ميروند و بعد يواشكي خودرا كار ميكشند و خامنه اي و احمدي نژاد را تحويل ميگيرند. طرحهاي اقتصادي حكومت اسلامي و احمدي نژاد را تحويل ميگيرند اما با يك تظاهرات چند صد هزار نفره كل اين طرحها دود ميشود و هوا ميرود. اوباما و حزب دموكرات استراتژي دراز مدتي براي معامله با جمهوري اسلامي ريخته بودند اما امروز نميدانند با اين حكومت چه كنند. كل بورژوازي غرب اساسا مشكلي با بقاي جمهوري اسلامي ندارد. ميدانند كه ميتوانند با اين حكومت با همين احمدي نژاد و خامنه ايش كنار بيايند. اما انقلاب و جنبش و تظاهراتها و اوضاع سياسي نميگذارد. جمهوري اسلامي را حكومت با دوامي نمي يابند. اما راه ديگرو آلترناتيو ديگري هم براي اوضاع ندارند. وقتي ميگويم "آلترناتيو" منظورم فقط يك مشت جانشين براي حكومت نيست. مشكلشان فقط اين نيست كه كسي را ندارند كه بجاي جمهوري اسلامي بنشانند. مشكل اصليشان اينست كه حتي اگر كسي را داشتند نميدانند چگونه اين حكومت بايد كنار زده شود كه جامعه تكان نخورد يا الان كه تكان خورده آرام بگيرد. اين مشكل بورژوازي راه حلي مطلقا ندارد. ديگر براي اين نوع راه حلها خيلي دير شده است. انقلاب شروع شده است. چه كسي باور كند چه نكند. چه كسي خودرا به نفهمي بزند چه نزند. اين حكومت دارد با انقلاب مردم سرنگون ميشود. حتما تا سرنگوني قطعي اش دست به جنايات بيشتري خواهد زد. مانورهايي خواهد داد. دستجات مختلف توطئه ها و بازيهاي سياسي مختلفي را براي انحراف اذهان مردم در پيش خواهند گرفت. اما راهي براي خلاصي حكومت بورژوازي نمانده است. جمهوري اسلامي ديگر نه حقانيت و مشروعيتي در اذهان مردم دارد و نه قدرت يك دست كردن صفوف خويش را دارد و نه قدرت سركوب و ارعاب جامعه را دارد.

 

اما اين فقط مشكل قدرتها و دولتها و نيروهاي حاكم نيست. بورژوازي يعني طبقه سرمايه دار ايران چه در قدرت چه در اپوزيسيون كلا در بحران است. از شكست طرحهاي رژيم چنج و رفراندوم و فدراليسم و اينها كه بگذريم، وضعيت امروز طيفهاي بورژوايي بهيچ وجه تعريفي ندارد. چراغ راهنمايش را گم كرده است. طرح و برنامه اي براي پاسخ به اوضاع امروز جامعه را ندارد. به سرنوشت و زيگزاگهاي حزب مشروطه و طيفهاي سلطنت طلب فكر كنيد و آنرا دنبال كنيد! ببينيد چه چيز جز سردرگمي دستگيرتان ميشود. يك عمر گفته بودند جمهوري اسلامي حقانيت ندارد و بايد به زير كشيده شود اما درست وقتي كه ميخواهد سرنگون شود دست و پايشان را گم كرده اند. داريوش همايون طرفدار "جنبش سبز" شده است. پيش از اين نيز گفته بود كه در شرايطي كنار جمهوري اسلامي مي ايستد. رضا پهلوي هم كمابيش همين سياست و همين وضعيت را دارد. مجاهد در حال زوال است. جالب است كه اين جريان كه هميشه به سرنگوني طلبيش مي باليد به مجلس خبرگان نامه مينويسد و ميگويد منتظري را بعنوان ولي فقيه انتخاب كنيد! (آخر اگر شما سرنگوني طلبيد چكار داريد كه چه كسي ولي فقيه است؟!) طيفهاي به اصطلاح ليبرال كه خودرا جمهوري خواهان و ملي گراهاي رنگارنگ مينامند نيز هرروز سازي ميزنند و بر سر اينكه بالاخره با چه بخش جمهوري اسلامي مشكل دارند، با هم در حال نزاع و كشاكش هستند. ميشود سر حوصله به همه اينها پرداخت اما آنچه ميخواهم بگويم اينست كه بحراني كل حاكميت بورژوازي و در نتيجه كل طبقه سرمايه دار را فرا گرفته است. بحران جمهوري اسلامي هم زاييده اين بحران است و هم خود عاملي براي تشديد آن تبديل شده است.

 

آلترناتيو چپ تنها آلتر ناتيو ممكن

اوضاع كنوني جامعه ايران هرروز دارد اين را تاكيد ميكند كه جمهوري اسلامي رفتني است و با هيچ معجزه اي نميتوان آنرا نجات داد. اما اين فقط جمهوري اسلامي نيست كه رفتني است، جامعه ايران در التهاب خواستهايي ميسوزد كه خواستهاي طبقه كارگر و بخش چپ و سوسياليست جامعه است. آزادي و برابري و پايان دادن به فقر و فلاكت و سركوب و تحقير و توهين و تبعيض، كه به زبانهاي مختلف دارد بطور ميليوني بيان ميشود، امروز تنها با پايان دادن به كل نظام سرمايه داري و حاكميت اقليت مفتخور سرمايه دار امكان پذير است. كشدار شدن دوره سرنگوني جمهوري اسلامي يكي از خواصي كه داشته اين بوده است كه به رشد آگاهي و تشكل و دخالتگري بخشهاي پاييني جامعه كمك كرده است. اين جامعه را نميتوان به سادگي به زير يوغ يك نظام و دار و دسته و حكومت اقليت مهار كرد. براي هيچكس ساده نيست كه بتواند اين جامعه را دوباره زير فقر و بي حقوقي و بي رفاهي محبوس كند. اين جامعه سرتاپايش سياسي است. طبقه كارگرش رزمنده و تا حد زيادي آگاه است. اكثريت مردم محروم كه بخشهاي مختلف اين طبقه را تشكيل ميدهند مثل پرستاران و معلمان و بخشهاي زحمتكش شهري ميدانند كه چه نميخواهند و توقعشان از زندگي بهيچ وجه رفتن زير يوغ يك ديكتاتوري ديگر سرمايه داري نيست. دانشجويان اكثرا راديكال و آزاديخواه و آگاهند. همه اينها يعني آلترناتيو چپ و سوسياليستي شانس بسياري دارد كه در متن اين اوضاع جلو كشيده شود و خودرا در راس جامعه قرار دهد. اين نه فقط يك امكان و شانس براي بخش چپ و سوسياليست جامعه بلكه يك انتظار مشخص اجتماعي از چپ است. قطعا اين روند ساده و خطي اي نيست. اما امروز هركس كه ذره اي احساس تعلقي به طبقه كارگر و كمونيسم را در خود سراغ دارد بايد از اين وضعيت به شعف بيايد، خودرا فعال عرصه پيشروي آلترناتيو سوسياليستي بييند و در اين جهت گام بردارد. آلترناتيو و نقطه مقابل يك حكومت مختنق و مذهبي و چپاولگر، تنها يك حكومت سوسياليستي است و تنها اين آلترناتيو ميتواند پاسخگوي خواستها و آرزوهاي ميليوني مردم در اين جامعه باشد. عملي شدن اين آلترناتيو امروز كاملا امكان پذير است. بايد با اعتماد بنفس كامل به اين نياز سوزان اجتماعي كه جلوي كمونيستها گذاشته شده است پاسخ داد. تلاش ما بعنوان بخش تحزب يافته و با برنامه و منسجم كمونيستي پاسخ دادن به همين انتظار و همين فرصت تاريخي است.*


بازگشت به صفحه اول